بارانباران، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره

فرشته مهربون من

باران و بازی

از اول صبح هم من سر حال هستم هم تو حسابی خوابیدی و سر حالی پس امروز حسابی خوش میگذرونیم  بعد از صبحانه و خوردن اهن   اومدی سراغم و گفتی پشو   خوب با هم رفتیم تو اتاقت و انگشت اشاره کوچولوت رفت به سمت قفسه کتابها    پس می می نی حالا تمیزترینی رو برداشتم و تو هم بدو بدو دنبالم اومدی و نشستی رو مبل  برات خوندمش   وقتی کتاب رو میخونم ازم میگیریش و بازم ورق میزنی انگار داری عکسها رو مرور میکنی   بعدش کمی بازی کردی با این  ( به قول خودت ان ان )   بعدش رفتیم سراغ حلقه های هوش و کلی باهاشون بازی کردیم و در سطح خونه پخش شدن که عکسی از این مرحله در دست نیس...
21 آذر 1391

دم موشی

فقط یه مادر میفهمه که وقتی دخملکش موهاش بسته میشه چه حالی داره با همین دم موشیت دلم رو میبری در ضمن هنوزم عاشق خاموش و روشن کردن لامپی ...
21 آذر 1391

19 ماهگی فرشته خونه ما

19ماهگیت مبارک فرشته من   چقدر خوردنی و خوشمزه هستی واسم  فقط خدا میدونه این روزها حرف زدنت خیییلی نمکی شده  مخصوصا پاشو گفتنت که منو میکشه میخوام تا جایی که میتونم فشارت بدم  بعضی وقتا واسه دوباره شنیدنش خودم رو میزنم به اون راه و تو دوباره و دوباره میگی پشو با کسره و بعضی وقتا هم همراه پشو گفتن از پشت ادم رو هل میدی ای موشموشک بهت میگیم عسل کیه و تو میزنی به سینت و میگی من من  فدات بشم وااای که واسه محکم بغل کردنت میمیرم دستات رو دور گردنم حلقه میکنی و لپت رو محکم میچسبونی به صورتم    ااااخ که چه کیییفی داره با عروسکهات خییلی بیشتر از قبل بازی میکنی زرافه که ه...
21 آذر 1391

تولد بابایی

  عزیز دلم این دومین تولد بابایی بود که تو هم به جمع سورپریز کننده ها اضافه شده بودی کلی براش نانای کردی و دست زدی مرسی عزیزم قربونت برم منتظر روزی هستم که واسه بابایی یه نقاشی بکشی و از من بخوای برات زیرش یه جمله عشقولانه بنویسم    همراه یه ماااااچ خوشمزه تقدیمش کنی که فکر کنم بهترین کادو واسه بابایی باشه خیییلی دوستت دارم اینم یه عکس واسه یادگاری های تو ...
21 آذر 1391

سومین شمال

قربونت برم واسه سومین بار رفتیم شمال   اولین بار که 6 ماهه بودی و سه نفری رفتیم  که خیییلی دخمل خوبی بودی و تو راه میخوابیدی و خیلی خوش اخلاق بودی   دومین بار هم یکساله بودی که با نیکی جون و مامان و باباش رفتیم  اون دفعه هم خییییلی خوش گذشت و با بودن شما 2 تا فرشته حسابی ماجراهای خنده دار داشتیم   از گریه و غذا خوردن و تعویض پوشک بگیر تا خوابهای نوبتی شما    قربونت برم خییییلی خوش سفر هستی در کل   و ایندفعه که 18 ماهه بودی و باز هم 3 تایی رفتیم و حسااااابی خانوم بودی و از دیدن دریا کلی ذوق کردی   اخه سری قبل هنوز راه نمیرفتی و نتونسته بودی خوب باهاش ارتباط برقرار...
8 آذر 1391

17 ماهگی قند عسلم

  عزیزکم  17 ماهگیت مصادف شد با شروع یه بیماری   تو هنوز خواب بودی که بابایی از سر کار اومد با یه ماشین قرمز خوشگل که برات خریده بود    با کلی ذوق و شوق منتظر بیدار شدنت بودیم تا عکس العملت رو ببینیم ولی وقتی بیدار شدی تنت داغ داغ بود دلم بد جوری اشوب شد و سریع به دکترت زنگ زدم و گفت تا نیم ساعت دیگه هستش    هول هولکی و بدون امادگی رفتیم مطب معاینت کرد و گفت چون هیچ علائم دیگه ای نداری و فقط تب داری تا 2 روز تبت رو کنترل کنیم و اگه بر طرف نشد   ازمایش بدیم   وااای خدا بازم مریضی و از همه بدتر بازم تب خیلی اون 2 روز سخت گذشت خییییلی   همش تا نزدیک ب...
8 آذر 1391

دعوت

   خیلی بلا شدی   خییییلی    اینجا داشتی با زیرکی منو دعوت به بازی میکردی منم دوربین رو گذاشتم کنار و اومدم حسابی با هم کشتی گرفتیم و دنبال بازی کردیم   دوستت دارم دخملکم ...
8 آذر 1391

15ماهگی

١٥ ماهگیت مبارک قند عسل مامان قربون دختر 15 ماهه خودم بشم که این روزها منو با قدمهای کوچولو و نازش غرق شادی میکنه خدایا مرسی بابت تمام لحظه های قشنگ دوستت دارم هوااااارتا ...
8 آذر 1391

روزهای بد

میدونی قند عسلم بعضیا بهم میگن خیییلی وبلاگت خالی از خبرای بده   خبرای بد مثل مریض شدنت   شاید راست میگن ولی خوب من دوست داشتم وبلاگت پر از عکسها و خبرای خوب باشه  ولی روزهای بد هم وجود داره   پس بهتره بدونی که تا حالا 2 بار مریض شده بودی که با این یکی میشه 3 تا   اولیش که 11 ماهگیت بود و تب کردی من و بابایی به معنی واقعی داغون شدیم دکتر ازمایش خون و ادرار خواست که خیییلی ماجرا داشت و دلمون خون شد تا تموم شد  ولی خدا رو شکر هیچ مشکلی نبود  3 روز طول کشید وبعد از تموم شدن تبت یه دونه های خیلی کوچولو زیر پوستی زدی   دومیش 13 ماهگیت بود که بازم تب کردی ...
8 آذر 1391
1