باران و بازی
از اول صبح هم من سر حال هستم هم تو حسابی خوابیدی و سر حالی پس امروز حسابی خوش میگذرونیم بعد از صبحانه و خوردن اهن اومدی سراغم و گفتی پشو خوب با هم رفتیم تو اتاقت و انگشت اشاره کوچولوت رفت به سمت قفسه کتابها پس می می نی حالا تمیزترینی رو برداشتم و تو هم بدو بدو دنبالم اومدی و نشستی رو مبل برات خوندمش وقتی کتاب رو میخونم ازم میگیریش و بازم ورق میزنی انگار داری عکسها رو مرور میکنی بعدش کمی بازی کردی با این ( به قول خودت ان ان ) بعدش رفتیم سراغ حلقه های هوش و کلی باهاشون بازی کردیم و در سطح خونه پخش شدن که عکسی از این مرحله در دست نیس...
نویسنده :
مامي گل
15:03










